دکتر عبدالمجید ارفعی

دانشنامه: 
دکتر عبدالمجید ارفعی

آخرین ایلامی

در طبقه پنجم فرهنگستان هنر ، ساعتی مهمانش شدیم . (او) وقتی از تمدن (ایلام) و فرهنگ و زبانش ، سخن می گوید گویی دارد درباره موطن اصلی اش حرف میزند. با این حال او خود معترف است که دل در گروی ایران دارد و ایلام هم بخشی از این سرزمین است که (او) بیش از نیم قرن را صرف مطالعه و پژوهش در آن کرده است . حالا دیگر در جهان ، پس از پروفسور هلک که استادش بود . (او) تنها کسی است که زبان ایلامی و خطش که میخی است را می تواند بخواند و بفهمد. همین تنها بودن هم (او) را نگران کرده و دغدغه این روزهایش شده است . زیرا نمی داند پس از او ، خوانش متون ایلامی چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد . با این حال ، امیدوار است امکانی را برایش فراهم کنند تا بتواند شاگردانی را در دانشگاه آموزش دهد تا این راه ، بی پایان باشد و پس از (او) تمام نشود. اتفاقی که تا کنون و به خاطر کم مهری ها ، رنگ وقوع به خود نگرفته است . (عبدالمجید ارفعی ) دانش یکتای خود را هر روز با هر آنچه در توشه توان دارد ، معطوف خواندن گل نبشته های تخت جمشید کرده است تا چیزی ترجمه نشده باقی نماند . هر چند در این میان حواسش به کتیبه هایی هم هست که حدود 80 سال است در موسسه شرقی دانشگاه شیکاگو ، البته به امانت ، به سر می برد و امید بسیاری دارد که دادگاه با رای مثبتش به سود ایران ، سبب بازگشت آنها را به میهن فراهم کند.    

آغاز

من در نهم شهریور 1318 در کوه گنو به دنیا آمدم . از آنجا که خانواده ام ، توان تحمل تابستان گرم بندرعباس را نداشتند به ییلاق رفته بودند و من در آنجا متولد شدم که یکی دو هفته قبل از آغاز جنگ جهانی دوم بود. طبعا خانواده ام بعد از مدتی به بندر عباس بازگشتند و چند سال آنجا بودند . پدرم بازرگان بود و کارش را به یزد منتقل کرد . آن موقع من کلاس اول دبستان بودم . دو سال آنجا بودم و دوباره به بندر عباس برگشتم و یک سال نزد عمویم بودم . مجددا به یزد رفتم تا کلاس پنجم دبستان و در نهایت هم خانواده من در تابستان سال 1328 به تهران کوچ کردند. من از پنج سال زندگی در بندر عباس تنها خاطره ای که دارم ، زخم برداشتن چشم راستم بود که چون هم جنگ جهانی بود و هم پزشکی نبود ، لکه روی چشم افتاد و تقریبا دید من را از بین برد .

از طبیعی البرز تا ادبی دارالفنون

پدرم شش کلاس آن زمان را درس خوانده بود ولی از نظر ادبیات در سطح بالایی بود . هم شعر می گفت و هم می نوشت . بعضی از نوشته هایش را هم در کیهان آن زمان ، در دهه 1320 ، به چاپ رسانده بود ولی من از بچگی علاقه شدیدی به تاریخ پیدا کرده بودم . دروس تاریخ و جغرافیا را خیلی راحت تر از درس های دیگر درک می کردم و آنها را با یک بار خواندن یاد می گرفتم . در صورتی که حساب در مغز من نمی رفت . از کلاس ششم دبستان که به تهران آمدیم به دبستان منوچهری در خیابان حافظ که اکنون جزو زمینهای دانشگاه امیرکبیر است ، رفتم که دخترانه و پسرانه کنار هم بود . سپس به دبیرستان البرز رفتم و شش سال آنجا بودم . سال پنجم ، بعد از امتحانات پایان سال ، شبکیه چشم راستم پاره شد و بعد از عمل ، دکتر اجازه خواندن و نوشتن به من نمی داد . با اجازه شادروان دکتر مجتهدی به صورت مستمع آزاد به کلاس ششم طبیعی رفتم . آخر سال هم ، با اجازه شادروان دکتر علوی در امتحان های پایان سال شرکت کردم و قبول شدم اما علاقه چندان به مسائل تجربی نداشتم . این شد که به رشته ادبی دارلفنون رفتم . برای ورود به دانشگاه ، آن زمان هر رشته ای کنکور جداگانه ای داشت . من هم سه رشته حقوق ، ادبیات فارسی و باستان شناسی را آزمون دادم . در نهایت هم رشته ادبیات فارسی را انتخاب کردم که سال تحصیلی 37 – 1336 بود.                                                                                                                                                

سوم دبیرستان ، آغاز داستان من

من از سال سوم متوسطه شروع به خواندن ، پهلوی ، اوستایی و فارسی باستان کردم . زیرا دیدم خواندن تاریخ به خصوص دوره های باستان ، بدون آشنایی با زبان امکان ندارد به خصوص که باید به منابع اصلی دسترسی داشت . یاد گرفتن زبان ((اوستایی)) را از روی کتاب روان شاد پورداود شروع کردم. البته فقط خط و الفبا را می خواندم و ترجمه می کردم هر چند از نکات دستوری آن هیچ چیزی نمی فهمیدم . خواندن ((پهلوی))را با کتاب کارنامه اردشیر بابکان از زنده یاد محمد جواد مشکور شروع کردم و به همراه یکی از دوستان ششم ادبی به آتشکده نزد موبد رستم شهرزادی می رفتیم . ((فارسی باستان)) را هم از کلاس چهارم با آموزشهای آقای جلال متینی که آن زمان دانشجوی دکترای ادبیات فارسی بود پیش بردم . بنابراین وقتی وارد دانشگاه شدم پهلوی را نسبتا خوب می دانستم بی آنکه دستور زبان آن را به درستی بدانم.

دوران طلایی دانشکده ادبیات

در دانشکده ادبیات که می توانم به جرات بگویم دوران طلایی آنجا بود روانشادان ((ابراهیم پورداود)) اوستا و فارسی باستان ، ((دکتر محمد معین )) ادبیات فارسی، ((ذبیح الله صفا))و ((بدیع فروزانفر))تاریخ ادبیات، ((محمد تقی مدرس رضوی )) عربی ، ((عبدالحمید بدیع الزمانی )) ادبیات عرب ((پرویز ناتل خانلری))تاریخ زبان ، ((جلال الدین همایی )) عروض و قافیه را به ما درس می دادند که این از خوش اقبالی من بود . پورداود که در آلمان تحصیل کرده بود و هشت جلد کتاب درباره اوستا دارد، بنیانگذار اوستا شناسی در ایران بود . مرحوم دکتر کیا که پهلوی درس می داد نسل دومی بود که این زبان را یاد گرفته بود . دکتر معین که دیگر جای حرف ندارد . این قدر که این مرد پر و با سواد بود و می توام گفت تالی نداشته و ندارد. یادم هست سال سوم که بودیم ایشان در طول یک سال تحصیلی یعنی 9 ماه ، فقط دو شعر برای ما تجزیه و تحلیل و معنی کرد . یکی غزل حافظ با مطلع ((چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم . نه ترسا و یهودم من ، نه گبرم نه مسلمانم)) و شش ماه هم قصیده ترساییه خاقانی که با بیت ((فلک کج روتر است از خط ترسا ، مرا دارد مسلسل راهب آسا)) شروع می شود آنقدر آنها را موشکافانه به ما درس می داد که بعد از آن من هیچ گاه به خود اجازه ندادم که یک بیت هم حافظ را معنی کنم . فروزانفر تاریخ ادبیات به خصوص دوره مغول را می گفت ، خانلری هم از چگونگی تحول زبان فارسی می گفت . هر کدام شان در نهایت خود بودند که شاید نظیرشان پیدا نشود .                                                                                                                                  

راهی آمریکا شدم

در آغاز قرار بود با بورسیه از سوی دانشگاه پنسیلوانیا ، برای ادامه تحصیل در رشته ((زبان های ایرانی )) به آمریکا بروم ولی زنده یاد خانلری به من گفتند که ما فلانی ها را داریم که دارند زبان های ایرانی را می خوانند . تو بیا و برو و زبان های بابلی ، آشوری و ایلامی را بخوان . روان شاد پورداود هم نظر ایشان را تایید کردند . من دوسال اول که مقدمات زبان اکدی (بابلی و آشوری) بود را در دانشگاه پنسیلوانیا یاد گرفتم و بعد به موسسه شرقی دانشگاه شیکاگو رفتم . چون تنها جایی بود که می شد زبان ایلامی را فرا گرفت . افتخار پیدا کردم که شاگرد مرحوم دکتر هلک که نزدیک 30 سال بود روی این کتیبه های تخت جمشید کار می کرد ، باشم . ناگفته نماند که من تنها ایلامی را نیاموختم . چه بسا درس هایی که درباره زبان اکدی (که بابلی و آشوری از لهجه های آن به شمار می آیند) خواندم از رشته تخصصی ام یعنی ایلامی ، بیشتر هم بود اما به دلیل انتخابم ، رساله پایان نامه من بود زیرا موضوع آن ، ((زمینه های جغرافیایی فارس بر اساس گل نوشته های تخت جمشید)) با برداشتی از پنج هزار کتیبه خوانده شده بود . دلیل دیگر هم استاد من ((مرحوم ریچارد تریدول هلک ))بود که از روز اول به عنوان استاد راهنمایم انتخاب شده بود . ایشان تنها استادی بود که کرسی زبان ایلامی در جهان را داشت .                                                                                        

مازاد بر احتیاج

وقتی در سال 1353 به ایران برگشتم جایی را برای کار پیدا نکردم و قصد بازگشت داشتم اما زنده یاد خانلری که من در بنیاد فرهنگ ایران خدمتش رسیده بودم دست من را گرفت و به فرهنگستان ادب و هنر ایران برد که ایشان رییس آنجا هم بود و دیوار به دیوار بنیاد فرهنگ ایران قرار داشت . دقیق بگویم در بلوار کشاورز سر کوچه ونوس که هم اکنون موسسه زبان سیمین است . به اتاقی که زنده یادان مهرداد بهار و مهین دخت صدیقیان هم بودند رفتیم و ایشان من را به عنوان همکار تازه به آنها ، معرفی کرد . تنها خواهشم از ایشان این بود که دست من را برای خرید کتاب باز بگذارد و افتخار می کنم که در آن چهار سال ، سه تا چهار میلیون دلار کتاب خریدم که امروز در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است . پس از انقلاب آن تشکیلات زیر مجموعه پژوهشگاه علوم انسانی شد . با وجود آنکه شورای انقلاب تصویب کرده بود که می توانم به کار ادامه دهم اما رییس جدید، مرا مازاد بر احتیاج دانست ! تا سال 77 که بعد از یکی دوسال گفت و گو ، به موزه ایران باستان رفتم و تالار کتیبه های موزه را راه اندازی کردم . بعد هم که در موزه شروع به درس دادن کردم تا پایان سال 81 که از کار در موزه دست کشیدم . هر چند در فاصله این 20 سال (57 تا 77 ) هم علاقه مندانی بودند که به خانه من می آمدند و بدون هیچ چشمداشت مالی به آنها درس میدادم . در میان آنها ، شاگردی داشتیم که بعدها لیسانس عمران گرفت اما حالا در دانشگاه آکسفورد در حال گذراندن دکترای خود در زبان اکدی است .                                                                                                                                         

سه دختر هم بودند که از دانشگاه توبینگن آلمان دکترای خود را گرفته اند. آقای دکتر بادامچی هم بود که کارشناسی ارشد حقوق داشت و از دانشگاه جان هاپکینز دکترای حقوق باستان گرفت البته تدریس مباحثی مانند حقوق باستان و تاریخ ایلام و بین النهرین نیاز به کتابخانه ای جامع و علاقه در آموزش عالی ما دارد.                                                                             

از شوش تا قندهار

دوره ایلامی ها حدود 3000 ق،م شروع شده و تا حتی اوایل دوره اسلامی هم ادامه داشته است . چون بعضی جغرافیدانان سده های نخست اسلامی نوشته اند که در خوزستان زبانی رایج است به نام خوزی که مردم دیگر آن را نمی دانند چیست که به احتمال 99 درصد دنباله زبان ایلامی رایج بوده است . زبان ایلامی ها ، 130 شکل به خط میخی داشته است که حرف ها یا واک هایی چون ق، ج، چ، ذ، ص، ض، ط، غ، ع، غ، وهمان واوی که هنگام تلفظ ، دندان روی لب پایین قرار می گیرد را ندارند. نا گفته نماند که زبان های پیشا سومری ، اکدی ، ایلامی ، هیتی و اوراررتویی که به خط میخی نوشته شده اند . سیستم های هجایی داشتند که خط فارسی کنونی ما نیز همین گونه است . یعنی یک کلمه به شکل های مختلف خوانده می شود اما آواهای امروزی خط های لاتینی کم و بیش مشخص است ، سیستم الفبایی دارند.

محدوده جغرافیایی ایلام بزرگ را می توان خوزستان ، فارس ، کرمان ، بلوچستان ، و شاید هم تا قندهار دانست .ما چندین دوره پادشاهی در ایلام داریم زیگورات چغازنبیل هم که متعلق به یکی از پادشاهان ایلامی است حدود 1250 ق.م ساخته شده که اینگونه معماری ، مشابه با شیوه زیگورات های بین النهرینی است . البته در هندوراس و شبه جزیره یوکاتان مکزیک هم زیگورات داریم که کمی فرق دارد و شباهت چندانی به هم ندارد، مهم ترین کتیبه های ایلام از ((شوش)) ، ((چغازنبیل))، ((گتوند))، ((ده نو)) در شرق رودخانه دز که حفاری نشده و ((تل بردکارگر)) در شوشتر به دست آمده اند . بعید نیست که اثر هایی بسیار کشف نشده از ایلام مانده باشند، اما از 1500 تپه باستانی در دهه 1950 که از نظر باستان شناسی تایید شده بودند. اکنون فقط 500 تپه باقی مانده و بقیه اش صاف شده است . در تل برد کارگر شوشتر که یک شهر ایلامی است اجازه حفر زمین برای استخر پرورش ماهی را داده اند . ما به دست خودمان ، میراث گذشتگان را نابود می کنیم .

گل نبشته های تخت جمشید باز خواهند گشت گل نبشته های تخت جمشید – مرحوم پور داود از واژه سنگ نبشته استفاده کرد و من هم گفتم گل نبشته و گرنه و و ب قابل تبدیل به هم هستند و گل نوشته هم درست است – که در سال های 1313 ، 1314 و 1316 کشف شدند برای رمز گشایی و خوانش به دانشگاه شیکاگو منتقل شدند. وقتی اینها کشف شدند خط میخی شان مشخص بود و چون در تخت جمشید هم کشف شده بودند ، تعلق شان به خاندان هخامنشی مشخص بود و زبان ایلامی است . برآورد من این است که به جز خرده ریزها که شمارش نشده بودند . بر اساس گزارش های نخستین حدود 30 هزار کتیبه وجود دارد که به آمریکا برده شدند و در دو مرحله ، یک بار 150 و بار دیگر 300 کتیبه به ایران باز گردانده شده اند و بقیه هنوز در آمریکا هستند . در آغاز گروهی که روی آنها کار می کرد چهار نفره بود . وقتی جنگ جهانی دوم شروع شد از هم پاشیده شد . یکی به آلمان برگشت . یک نفر به سربازی رفت و مرحوم جرج کامرون روی گل نبشته های خزانه تخت جمشید ، باروی تخت جمشید ، شروع به کار کرد . از نفر چهارم هیچ خبری پس از جنگ نیافته ام . آنکه جنگ رفته بود. استاد من ، مرحوم هلک بود که وقتی برگشت یک تنه تا پایان عمر به مطالعه روی این کتیبه ها پرداخت . من نخستین شاگردش بودم . یک نفر دیگر هم بود که او پس از دو سال با دانشگاه به اختلاف خورد و کنار رفت . این روز ها هم درگیر ترجمه باقی گل نبشته یا ترجمه و چاپ کتیبه هایی هستم که استاد من در 15 سال پایانی زندگانی اش خوانده و حرف نویسی کرده بود ولی نتوانست آنها را به چاپ برساند . اکنون جلد اول را که شامل عکس 647 کتیبه ، متن اصلی و ترجمه دو زبانه فارسی و انگلیسی است را تمام کرده ایم و قرار است از سوی سازمان میراث فرهنگی و مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی منتشر شود جلد دوم هم که حالا مشغول آن هستم شامل 768 کتیبه می شود . این کتیبه ها به ایران باز خواهند گشت من در دادگاهی که هفتم اسفند سال 1391 که درباره باز گرداندن لوح ها در آمریکا برگزار شد و این بار شاکی جمعی از یهودیان بودند . به عنوان گواه حاضر شدم و بنا بر ادله به نفع کشورم شهادت دادم . قاضی هم خوشبختانه از جملات من در نظر خود استفاده کرد و رای 24 صفحه ای خود را 28 اسفند صادر کرد . اکنون هم خواهان ها درخواست استیناف داده اند و سه قاضی در حال بررسی هستند . اگر کار ادامه پیدا کند ، به دیوان عالی آمریکا ارجاع بدهد ، حکم نهایی است که من مطمئن هستم رای به نفع ما صادر خواهد شد و ما گل نبشته ها را به وطن باز خواهیم گرداند. البته کار دیگر این روزهای من ، مطالعه روی کتیبه های شوش است و در حال همکاری با پایگاه میراث فرهنگی شوش هستم تا بتوانیم هر چه زودتر آن را به ثبت جهانی برسانیم . گفته شده که کارشناسان آنها قرار است در مرداد یا شهریور به آنجا آمده و بازدیدی داشته باشند .

حمید رضا محمدی - روزنامه همشهری 12 تیر 1393
به نقل از وب سایت تاریخ شفاهی معماری و شهرسازی