موزه و خاطره

دانشنامه: 

در قرن ششم قبل از ميلاد، هنگامي كه «نبوكدنصر دوم» و «نبونيدوس»، پادشاهان سلسلة نوبابِلي، عتيقه‌هاي زمانة خود را در اتاق مجاور مدرسة معبد بزرگ شهر باستاني "اور" در جنوب بين‌النهرين گردآوري مي‌كردند، و حدود 2600 سال پيش، بنيان اولين مكاني را مي‌گذاشتند كه نمونه‌هاي بعدي آن "موزه" ناميده شدند، نمي‌دانستند كه زماني خواهد رسيد كه مكان وسيع‌تر و عظيم‌تري به نام "موزة بغداد" پايمال سربازان و دزدان خواهد شد و هزاران قطعه شيء باارزش كه معرّف تمدني باستاني و بي‌نظير بودند، به يغما خواهند رفت. بر اين فاجعه كه در سال 2003 واقع شد، بعدها و با يافتن و باز گرداندن برخي قطعات، مرهمي گذاشته شد.

نهصد سال بعد از «نبونيدوس»، «بطلميوس اول» ملقّب به "سوتر"، در قرن سوم ميلادي، موزة اسكندريه را در كنار مجمع علما و كتابخانة بزرگ آن شهر بنا كرد و آن را "موزه" ناميد؛ واژه‌اي يوناني به معناي "مكان موزها" يا معبد الهه‌هاي حامي هنرها در اسطوره‌هاي يونان باستان.

در قرن پانزدهم ميلادي، «لورِنتسو مديچي» ملقّب به "ارجمند"، كلكسيون اشياء ارزشمند خود را جايي در شهر فلورانس گردآوري كرد، و بدين ترتيب انسان عصر رُنسانس و امروزي با "موزه"، اين مفهوم باستاني، مجدّداً آشنا شد.

امروزه حدود 55000 موزه در 202 كشور جهان وجود دارند. برخي به تاريخ باستان اختصاص دارند و بعضي به هنر، تعدادي مختص مردم‌شناسي‌اند و معدودي هم به علم و دانش. اما قصد بشر از تأسيس موزه چيست؟ گاهي موزه، فقط خانه‌اي چنداتاقه است كه به عنوان مثال، از «چارلز ديكنز» و وسايل شخصي او در لندن باقي مانده. گاهي موزه، ويرانه‌هاي شهري باستاني و بزرگ است، همچون اِفِسُس در غرب تركية كنوني، كه هنوز مي‌توان در فضاي باز و وسيع آن شهر يوناني قدم زد و انتظار داشت كه شايد زني با پوشش دو هزار سال پيش، از گوشه‌اي پيدايش بشود، و يا طفلي خندان ناگهان از كوچه‌اي بيرون آيد.

«نبونيدوس» با اختصاص دادن جايي براي حفاظت از آثار و بقاياي گذشتگان، در پي چه بود؟ احترام به آباء و گذشتگان خود؟ محفوظ داشتن آثار ارزشمندي كه دوباره‌سازي آنها ممكن نبود؟ داشتن منابعي براي مطالعه و كشف اسرار ناشناخته‌هاي قديمي؟ حفظ خاطره‌اي تكرارنشدني و انتقال آن به نسل‌هاي بعدي؟ شايد همة موارد فوق، و يا شايد فقط مورد آخر!

موزه، خاطره‌اي را در ما زنده مي‌سازد، ما را به دنيايي دست‌نيافتني مي‌برد، و ناگهان خود را در ميان رؤياهاي‌مان مي‌بينيم. كيست كه نخواهد از بخش آشور، مصر و ايران باستان در "موزة ‌بريتانيا" در لندن ديدن نكند؟ كيست كه نخواهد سري به "موزة برلين" بزند و براي چند لحظه هم كه شده زير طاق واقعي «دروازة عِشتار» نايستد و خود را در بابِل و در هنگام برگزاري "جشن اَكيتو" يا سال نو بهاري تصوّر نكند؟ كيست كه نخواهد "موناليزا"ي «داوينچي» را از نزديك و در "موزة لوور" پاريس نبيند؟ يا "موزة آرميتاژ" در سن‌پطرزبورگ، يا "موزة هنر متروپوليتن" نيويورك، يا موزة واتيكان را؟

در دهه‌هاي اخير، اغلب كشورهاي داراي آثار و بقاياي تاريخي، خود را مالك‌ حقيقي آن عتيقه‌ها دانسته و خواهان بازگرداندن آنها به كشورها و مكان‌هاي اصلي‌شان هستند. من هم مي‌خواهم هر آنچه از آشور و بابِل باستاني باقي مانده، در همان آب و خاك بين‌النهرين باشد تا چشم هر بيننده‌اي را به خود خيره كند. اما با خود مي‌انديشم كه آيا لياقتش را دارم؟ صدها و بلكه هزاران سال، همين لاماسوها يا مجسمه‌هاي شير و گاو بالدار، در چند متري زير خاك زمين، و در واقع زير پاي پدران من بوده، اما هيچ كاري نكرده‌ايم. بايد «اميل بوتا»ي فرانسوي و «هنري لِيِرد» انگليسي در دهة 1840 دست به كار مي‌شدند تا امروز من با ميراث باستاني‌ام آشنا باشم! شايد هم من و پدرانم، از حرف اعراب صحرانشين پيرامون‌مان هراس داشتيم كه كلّة بيرون‌ زدة يك لاماسو را باقي ماندة بت‌هاي باستاني و يا مجسمة شيطان مي‌دانستند و از نزديك شدن به آنها هم مي‌ترسيدند!

من هم مي‌خواهم آثار باستاني آشور و بابِل، الآن در شهرهاي آشوري‌نشين عراق، مانند موصل و اربيل و دُهوك نگهداري شوند، اما با خود مي‌انديشم كه همين عراق، كه خود را وارث آن تمدن عظيم آشور و بابِل مي‌داند (و يا شايد هم نمي‌داند!)، در همين عمر كوتاه 80 سالي كه از استقلالش مي‌گذرد، چند بار دچار آشوب و انقلاب و درگيري‌هاي داخلي قومي و حملات خارجي شده؟ آيا جاي امني براي حفظ خاطره‌هاي ظريف ما هست؟

هر وقت مي‌شنوم كتابي از كليسايي باستاني يا ديري دورافتاده از شمال عراق ربوده شده، و شخصي اين طرف مرز مي‌خواهد از نوشته‌هاي آن سر در بياورد، تا شايد آن را گران‌تر بفروشد، قلبم به درد مي‌آيد. همين طرف مرز، هر وقت مي‌شنوم كه حتي گورستان‌هاي ما آشوريان در روستاهاي اطراف اورميه، سال‌هاست كه از دست قاچاق‌چيان عتيقه در امان نيستند و اموات ما بايد آرامش خود را به خاطر روكش طلايي دندان‌شان از دست بدهند، آزرده مي‌شوم. از خود مي‌پرسم، آيا حقيقتاً لياقت دارم خود را آشوري و فرزند آن تمدن شكوهمند شرق باستان بدانم. آيا اجازه دارم شرق‌شناسان و دانشمندان غربي را "دزد آثار باستاني" بخوانم، و خودِ شرقي‌ام را مالكِ شايستة آن آثار؟!

در همين يكي دو قرن اخير، اگر «شامپوليون» موفق به خواندن "خط هيروگليف مصري" نمي‌شد، اگر «رالينسون» رمز خط ميخي "بيستون" را نمي‌گشود، اگر «وولي» "اور" را از زير خاك بيرون نمي‌كشيد و راجع به آن نمي‌نوشت، اگر «لِيِرد» هزاران لوح كتابخانة آشوربانيپال را در اختيار محققان نمي‌گذاشت، اگر «رَسّام» استوانة كورش را در بابِل نمي‌يافت، هنوز همه چيز سر جايش بود و هيچ كس هم زحمتي به خود نداده بود كه قدمي بردارد، بودجه‌اي صرف كند، ساعاتي را به مطالعه و پژوهش اختصاص دهد، و مانند «ژرژ رُو» كتابي در بارة «بين‌النهرين باستان» بنويسد.

موزه‌ها، مأمن و ملجاي خاطرات لطيف و زيباي جهان باستان ما هستند؛ خاطراتي كه قرن‌ها زير خاك ماندن، فرسوده‌شان كرده، و هزاران سال تحمل باد و باران و شلّاق زمانه، ديگر جاني براي‌شان باقي نگذاشته كه كسي بيايد و بر آنها اسم و يادگاري خود را حك كند! اين خاطره‌ها، ديگر حوصلة دست به دست شدن ندارند، نمي‌خواهند سرنوشت‌شان را قاچاق‌چيان عتيقه تعيين كنند، دوست ندارند هر روز از اين حراجي و آن عتيقه‌فروشي سر در بياورند. مي‌خواهند آرام و باوقار، جايي لم بدهند و زيبايي و ظرافت و بي‌همتايي خود را به نمايش بگذارند؛ شايد كه انسان امروزي هم با ديدن و يادآوري آن خاطره، تكاني به خود بدهد و كاري بكند كه روزي شايستة موزه‌نشيني باشد.

بگذاريد اين "خاطرات" زيبا و دوست‌داشتني، در جايي امن باقي بمانند؛ در "موزه‌ها" و در دست كساني كه قدرشان را مي‌دانند.

نينوس مقدس‌نيا - 27 ارديبهشت 1393