هانيبال الخاص، جسور و بي باك، سرزنده و رند

دانشنامه: 
آلبرت کوچویی

چون روايت زندگي پل استر در كتاب او با نام بخور ونمير يا دست به دهان را مي خوانم، سماجت و پايداري و گستاخي اش را براي داشتن يك زندگي سالم مي بينم، به ياد دردانة هنرهاي تجسمي، هانيبال الخاص مي افتم كه پزشكي را رها مي كند كه مي پندارد مرد اين راه نيست. آنچه پدر مي خواست و به سوداي آن او را تا به ينگه دنيا راهي كرده بود. چنين بود پل استر جز آنكه به همة ترفندها براي زنده ماندن دست زد و الخاص هم همة ترفندها را در تابلوها زد. براي پايداري براي بقا....

در انستيتو آرت شيكاگو، نام مي نويسد و هنر مي خواند و به پدر حكايت را مي نويسد و در كمال ناباوري مي بيند، كه  پدر خشم نمي كند و مي گويد خرسندم كه به بلوغ فكر دست يافته اي. نقاشي ات را بخوان. در دهة سي خورشيدي به ميهن باز مي گردد. در برهوت هنر در ايران، نگارخانة گيلگمش را در تهران راه مي اندازد از نخستين ها. دلباختگي به مردم و انديشة هنر براي مردم او را وا مي دارد تا نخستين نمايشگاهش را به سوداي كشاندن عوام به نگارخانه، بر پا كند. مجموعه اي از شعرهاي حافظ كه به تصوير كشيده بود، با زناني عريان و نيمه عريان، روزي در خلوت اش پرسيدم، بهترين نقدي كه درباره كارهايت شده به گمانت كدام است؟

گفت: نقد يك كلاه شاپويي، كه آمد به نمايشگاه ام و بعد از گشتي و ديدن شعرها و زن هاي عريان گفت: نقاش اين ها شمائيد؟ گفتم بله، گفت: مقصودت از اين فلان و شعرهاي چيست؟ اين بهترين و درست ترين نقد كارهايم بود.

و اين شوخ طبعي و رندي الخاص بود، كه سراسر زندگي هشتاد ساله اش را پوشانده بود. همان رندي و لودگي اي كه در حافظ ديد و در عبيد زاكاني. در دهة چهل بود، كه هزل هاي عبيد زادگاني را نقاشي كرد، در قاب هايي به تماشا گذاشت در نگارخانة سيحون، آن هنگام در خيابان شاه. قاب ها كليد داشتند و بايد به تنهايي باز مي كرديد، هزل عبيد را مي خوانديد و نقاشي الخاص را، و غش غش مي خنديديد و در قاب را قفل مي كرديد. صف تماشاگران تا صدها متر به خيابان كشيده بود. پاسبان ها و دست فروش ها هم در صف بودند. اين نهايت خواست الخاص بود كه هنر را براي مردم مي خواست. در اوج پيكار« ايسم» ها در هنر، تا به هنر آبستره با انتزاع در دهة پنجاه كه هنرمندان براي غور در آنها، سرودست مي شكستند، به امپرسيونيسم، فوويسم، دادائيسم، و جز اين ها،، هانيبال الخاص به ساده ترين شكل و مكتب نقاشي يعني فيگوراتيو رو آورد و جسورانه پيروان آن مكاتب هنر براي هنر را به سخره گرفت. همچنين  در نقد نقاشي هايش در روزنامه كيهان آن روزگار، كارنامه اي براي هنرمندان نوشت، تني چند را تجديد و بسياري را مردود كرد، با نمره هاي پائين. هنوز نقاشان نامداري هستند كه رنجيده از نمره دهي الخاص اند. جسور و گستاخ بود، در نقاشي و در زندگي هم....

گيلگمشي بي باك،  كه همة خوان ها را درنورديد، تا كه به حيات ابدي دست يابد، كه در نقاشي يافت. گيلگمش، خداي- انسان... گروهي از دلباختگان ايسم هاي فرنگي، نمايشگاهي دارند در تالار نقش آن زمان در ميدان كندي آن هنگام. الخاص، هديه اي بلند بالا را كه با كاغذي رنگين كادو پيچي شده بود مي برد مي گذارد در ميان نگارخانه.

وقتي كاغذها را باز مي كنند به سوداي ديدن، در مثل درختچه اي، گلي، يك بيل مي بينند در يك گلدان، روي بيل نوشته بود، آخ. مجموعه شده بود بيلاخ! در 70 سالگي اش در نگارخانه الهه، گفتم الخاص به 70 سالگي اش آن بيل و آخ را داد و با آرزو كه به دهه هاي بعد هم آن بيل و آخ را بدهد، كه زورش به هشتاد نرسيد دريغا....

اين جسارت و بي باكي، اين سادگي و اين لودگي در روايت ها و قصه هايي كه نقاشي مي كرد، از بوم ها مي بارد. همان جسارتي كه با دستي كه مي لرزيد، تا پايان زندگي، در چهار سالگي در برابر چشمان حيرت زدة پدر، نقاشي مي كند. كه پدر بگويد، با اين دست هاي لقوه اي مي خواهي نقاش شوي و هانيبال مي گويد البته... اسطوره ها و حماسه ها را نقاشي كرد و برتر از همه، حماسه هاي آشوري را، رنج نامه زندگي آشوري، از خيزش امپراتوري و سقوط و تا به قرن بيستم.....

سر خوشانه زيستن، سرزنده بودن، خصيصه اي بود، كه در روزهاي پايان زندگي هم او را رها نكرد. در آخرين گپ وگوي من و او در خانه اش در انبوه تابلوهايش، رنجور و تكيده مي گويد: آنا خوشگله را جهاني كردم. به بي بي سي گفتم، اين هم، آنا خوشگله ي آشوري ها..... با تابلويي از او. دلباختة فرهنگ و زبان آشوري بود. اخر از تبار ادي الخاص و ژان الخاص بود،‌ از مفاخر ادبيات آشوري. مردان و زنان اندكي هستند كه توانسته اند از سايه پدران و مادران بزرگ خود  سر برآرند. هانيبال الخاص، از جمله آنها بود از سايه پدر و عمو درآمد و برترين شد. در رثاي مرگ پدر، يك شمايل مي كشد و جلال آل احمد چون آن را مي بيند مي گويد: آشوري، ترا چه به شمايل كشي، و مي خندد

به سيمين دانشور همسرش اما مي گويد: اين آشوري، نقاشي را مي فهمد. هانيبال الخاص قصه اي دارد كه رنگ و بوي سياسي دارد. در دهة پنجاه، به هنگامي كه مبارزان، به ستيز برخاسته بودند. نوشت: براي بچه هايم جوجه اي خريدم. با انديشه كودكانه شان آن را در قفسي، و دانه و آب دادند. بزرگ شد، و بزرگ. روزي كه مي خواستند، آن را بيرون بياورند، بزرگ تر از آني بود، كه بتوان در قفس نگاه داشت ، قفس را مي شكسته تا جوجه رها شود.

هانيبال الخاص هم به بزرگي اي رسيده بود،‌كه در هيچ چهارچوبي نمي گنجيد... و نگنجيد.....

آلبرت کوچویی